تبليغاتX
دیگری
دیگری

میخواهم داستان پیرمردی را تعریف کنم. داستان مردی که دیگر حتّی یک کلمه هم حرف نمیزند. مردی که چهره ای خسته دارد. خسته تر از آنکه حتّی بخندد و یا عصبانی بشود.
او در شهر کوچکی، آخر یک خیابان یا نزدیک یک چهارراه، زندگی میکند. راستش تقریباً به زحمتش هم نمیارزد که او را توصیف کنم، همه چیزش مثل دیگران است. کلاهی خاکستری به سر دارد، شلواری خاکستری به پا و نیمتنة خاکستری به تن. زمستانها هم پالتوی بلند خاکستری میپوشد. گردن باریکش پوست خشک و چروکیده ای دارد و یقة سفید پیراهنش زیادی گشاد است.
اتاقش در آخرین طبقة ساختمان است. شاید ازدواج کرده، و بچّه هم داشته باشد. شاید پیش از این در شهر دیگری زندگی میکرده. امّا حتماً زمانی بچّه بوده. و این مسلّماً زمانی بوده که بچّه ها هم مثل بزرگترها لباس میپوشیدند. مثل عکسهای آلبوم مادربزرگ.
در اتاقش دو صندلی، یک میز، یک فرش، یک تختخواب و یک کُمُد هست. روی میز کوچک یک ساعت و کنار آن روزنامه های قدیمی و آلبوم. به دیوار هم یک عکس و یک آینه آویزان است.
پیرمرد هر روز صبح و بعدازظهر برای قدم زدن بیرون میرفت و چند کلمه ای هم با همسایه ها حرف میزد. غروبها هم شامش را روی میز میچید و میخورد.
این برنامه هیچوقت تغییر نمیکرد. حتی یکشنبه ها هم همینطور بود. وقتی هم پشت میزش مینشست و غذا میخورد، صدای تیک تاک ساعت را میشنید. ساعت همیشه تیک تاک میکرد.
بالاخره یک روز همه چیز جور دیگری شد. یک روز آفتابی، نه خیلی گرم و نه خیلی سرد، با صدای پرنده ها، با مردمان مهربان و بچّه هایی که بازی میکردند. و از همه جالبتر اینکه همة اینها به نظر پیرمرد مطبوع آمد.
پیرمرد لبخندی زد و با خودش فکر کرد، "الان همه چیز جور دیگری میشود." دگمة یقة پیراهنش را باز کرد، کلاهش را به دست گرفت و قدمهایش را تندتر کرد. حتّی شلنگ تخته مینداخت و شنگول بود. به خیابان که رسید، برای بچّه ها سری تکان داد، رسید جلو در خانه اش، از پلّه ها بالا رفت، کلید را از جیبش بیرون آورد و قفل در اتاقش را باز کرد.
در اتاقش امّا همه چیز مثل گذشته بود. یک میز، دو تا صندلی، یک تخت و تا که نشست، صدای تیک تاک ساعت را شنید. خوشیها تمام شده بود و هیچ چیز تغییر نکرده بود.
مرد حسابی پکر و عصبانی شد.
در آینه دید که چطور صورتش سرخ و برافروخته است. دید که چطور پلکهایش را به هم میزند. بعد دستهایش را مشت کرد، بلند کرد و کوبید روی میز. اوّل فقط یک ضربه، بعد یکی دیگر. بعد شروع کرد مثل طبّالها روی میز کوبیدن. و در همان حال هی فریاد میکشید:
"باید تغییر کند. باید جور دیگری بشود."
دیگر صدای تیک تاک ساعت را نمیشنید. بعد دستهایش درد گرفت، و صداش هم به زحمت در میآمد. دوباره صدای تیک تاک را شنید. و هیچ چیز تغییر نکرده بود.
مرد با خودش گفت: "باز هم همان میز، همان صندلی، همان تخت، همان عکس. من به میز میگویم میز و به عکس میگویم عکس. اسم تخت را تخت گذاشته اند، و به صندلی میگویند صندلی. امّا آخر چرا؟ فرانسویها به تخت میگویند «لی»، به میز «تابل»، به عکس «تابلو» و به صندلی هم میگویند «شِز»، و با اینحال باز هم منظور یکدیگر را میفهمند. چینیها هم همینطور."
پیرمرد با خودش فکر کرد، "اصلاً چرا به تخت نمیگویند عکس" و لبخندی زد.
بعد خنده اش گرفت. چنان قهقهه ای زد که همسایه ها کوبیدند به دیوار و فریاد کشیدند "ساکت!"
مرد داد زد: "از الان همه چیز تغییر میکند." از همان وقت اسم تخت را گذاشت عکس. بعد گفت: "خسته ام، میخواهم بروم توی عکس." صبح هم مدت زیادی تو عکس ماند و با خودش فکر کرد که حالا اسم صندلی را چی بگذارد. اسم صندلی را گذاشت ساعت.
خوب، از جا بلند شد، لباس پوشید، نشست روی ساعت و دستهایش را گذاشت روی میز. اما میز که میز نبود، حالا اسمش را گذاشته بود فرش. پس، صبح از عکس بیرون آمد، لباس پوشید، نشست پشت فرش روی ساعت و فکر کرد اسم چی را چی بگذارد.

اسم تخت را گذاشت عکس،
میز را فرش،
صندلی را ساعت،
روزنامه را تخت،
آینه را صندلی،
ساعت را آلبوم،
کمد را روزنامه،
فرش را کمد،
عکس را میز،
و آلبوم را آینه نامید.

به این ترتیب:
پیرمرد صبح مدّت زیادی در عکس ماند، ساعت نُه آلبوم زنگ زد، مرد بلند شد و برای اینکه پاهاش یخ نکنند ایستاد روی کمد، بعد لباسهاش را از تو روزنامه بیرون آورد و کرد تنش. در صندلی که به دیوار آویزان بود نگاه کرد، نشست روی ساعت پشت فرش مشغولِ ورق زدن آینه شد تا اینکه میز مادرش را دید.
مرد حسابی کیف میکرد. تمام روز مشغول تمرین و پیدا کردن نامهای تازه بود. دیگر همه چیز تغییر نام داده بود: او حالا نه مرد بلکه پا بود، پا هم صبح، و صبح شده بود مرد.
ادامة داستان را دیگر خودتان میتوانید بنویسید. و میتوانید مثل پیرمرد نامها را جابجا کنید:

زنگ زدن میشود گذاشتن،
یخ کردن میشود نگاه کردن،
دراز کشیدن میشود زنگ زدن،
ایستادن میشود یخ کردن،
راه رفتن میشود ورق زدن،

با این حساب:
مرد، پیرپا مدت زیادی در عکس زنگ زد. ساعت نُه آلبوم گذاشته شد و پا روی کمد ورق زد تا صبحش نگاه نکند.

پیرمرد دفترچة آبی رنگی خرید و شروع کرد به نوشتن نامهای تازه. آنقدر مشغول این کار بود که دیگر سر و کله اش در خیابان پیدا نمیشد.
رفته رفته برای همه چیز نام تازه ای پیدا کرد. نامهای اصلی نیز بیشتر و بیشتر از یادش رفت. او زبان جدیدی داشت که مال خودش تنها بود.
گه گاه به زبان تازه خواب هم میدید. بعد ترانه های دورة مدرسه اش را به زبان جدید ترجمه، و آرام با خود زمزمه میکرد.
اما رفته رفته ترجمه برایش دشوار میشد. آخر زبان قدیمیش را تقریباً فراموش کرده بود. میبایست هی توی دفترچة آبیش دنبال نامهای صحیح بگردد. دیگر میترسید با مردم صحبت کند. هربار مجبور بود خیلی زور بزند تا یادش بیاید که دیگران به هرچیزی چه میگویند.

به عکس او میگفتند تخت،
به فرشِ او میز،
به تختِ او روزنامه،
به صندلیِ او آینه،
به آلبومِ او ساعت،
به روزنامة او کمد،
به میزِ او عکس،
و به آینة او میگفتند آلبوم،

و خلاصه همینطور، تا آنجا که پیرمرد هربار که صحبت کردن مردم را میشنید خنده اش میگرفت. خنده اش میگرفت وقتی مثلاً میشنید یکی میگوید: "شما هم فردا به تماشای فوتبال میروید؟" یا وقتی کسی میگفت: "الان دو ماه است که باران میبارد." و یا : "عمویِ من در آمریکا زندگی میکند."
خلاصه خنده اش میگرفت چون این حرفها را نمیفهمید.
امّا این داستان اصلاً خنده دار نیست. با غصّه شروع شد، با غصّه هم به پایان میرسد.
پیرمرد، با پالتوی خاکستری، دیگر حرف مردم را نمیفهمید. اما این زیاد بد نبود.
خیلی بدتر این بود که مردم حرف او را نمیفهمیدند.
و به همین خاطر او دیگر چیزی نگفت.
سکوت کرد.
فقط با خودش صحبت میکرد.
دیگر به کسی سلام هم نکرد.

پی نوشت) داستان مذکور با نام« میز، میز است» یکی از داستان های کوتاه پیتر بیکسل نویسنده سوئیسی است که در کتاب« آمریکا وجود ندارد» با ترجمه ی بهزاد کشمیری پور توسط نشر مرکز روانه ی بازار شده است. با خواندن داستان های کوتاه این مجموعه می توانید با روح ظریف و خلاق این نویسنده آشنا شوید.برای آگاهی بیشتر از نویسنده ی کتاب، خواندن پیشگفتار مترجم خالی از لطف نیست.خواندن این کتاب را همه ی شما دوستان توصیه می کنم.

ارسال در تاريخ یکشنبه چهاردهم تیر 1388 توسط مستانه

کتاب" به خاطر یک فیلم بلند لعنتی" اولین رمان داریوش مهرجویی است که پیش از این کارگردانی فیلم هایی مانند گاو، هامون، سارا، بانو، پری،لیلا، درخت گلابی و...را در کارنامه ی خود دارد. مهرجویی این رمان را از زبان اول شخص روایت می کند و ابتدای کتاب با نثری روان با بن مایه ی سیاسی-اجنماعی مخاطب را همراه خود می سازد. این کتاب در ۲۴۸ صفحه با شمارگان۲۲۰۰ نسخه توسط نشر قطره به بازار آمده است.

مهرجویی در ابتدای این رمان،راوی داستان را اینگونه روایت می کند:"نمی دانم چرا این روزها بیش از هر وقت دیگر به همه چیز و همه کس حسادت می کنم. احساس حسد را به درستی توی تمام تاروپود وجودم می چشم و می بینم که چگونه تلخ و کدر و بی رمق و زشت و نکبت بار می شوم....نمی خواهم خودم را نمادی یا نماینده ای یا نمایانگری از قوم و قبیله خود بدانم، از این مملکت، یعنی از این جامعه ای که من مدام می خواهم از آن فرار کنم و از اینکه بگویم ایرانی ام، بخصوص میان خارجکی های جهان اولی، شرم دارم. البته این همان سرپوش گذاشتن روی هویت خود است،چیزی که به هرحال آنجاست و نمی توان کتمان کرد و با این همه ما مایلیم هویت ایرانی خود را پنهان کنیم، چون خودمانیم،مایه ی غروری نبوده و نیست"

البته این رمان با فراز و فرودهای بسیاری همراه است و نمی توان با خواندن اولین عبارات آن درباره اش قضاوت کرد.

پی نوشت) از تاخیر چند روزه ام معذرت می خواهم. از این به بعد با شما خواهم بود و بیشتر تلاش خواهم کرد بنا به اقتضای کار جدیدم، حاصل دیده ها و شنیده ها و خوانده هایم را در دنیای فرهنگ و هنر به شما نیز منتقل کنم.

ارسال در تاريخ جمعه دوازدهم تیر 1388 توسط مستانه
قالب وبلاگ