من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها می آیم |
روزی روزگاری نه چندان دور آقایون وقتی بسته هسته ای بهشون پیشنهاد شد اعلام فرمودند که می خواهند آبنبات چوبی بدهند و درّ غلتان بگیرند.اما امروز گویا همون آقایون دارند درّ غلتان می دهند و همون آبنبات چوبی رو هم نمی گیرند!!! این همه سر و صدا که این آقای جعفری به راه انداخته و می گه که اگه اسراییل حمله کنه کاری می کنیم که پشیمون بشه فقط فیلمه. دارن سرمون رو گرم می کنن تا نفهمیم که درّّ غلتان دادیم و با عرض پوزش تیپا هم خوردیم. به این می گن دیپلماسی دولت نهمی!!
من فکر نمی کنم بی ارزش تر از جان آدمیزاد توی این مملکت چیزی وجود داشته باشه.همین دیروز بنا به اعلام رسمی ۱۱ نفر در اثر ریزش یک ساختمان در همین تهران جانشون رو از دست دادند، ساختمانی که قرار بوده ۲ طبقه باشه اما یکهو شده ۷ طبقه!!! امروز صبح هم ۲۵ نفر توی تصادف یه اتوبوس در اتوبان قم-تهران مردن! به همین سادگی که می شنوید. آب هم از آب تکون نخورد.هیچ کس جوابگو نیست یعنی بهتره بگم کسی براش پرسشی ایجاد نمی شه که کس دیگه ای مثلا همین دادستان شخیص و محترم تهران برادر متعهد و بزرگوار قاضی سعید مرتضوی بخوان یه تکونی به خودشون بدن و جوابگو باشن- راستی داشت فراموشم می شد که نامبرده دیروز مرحمت فرمودند و بر سر جنازه های شهروندانی که بی گناه زیر آوار رفتن حاضر شدند- البته فراموشتون نشه که اون ۱۱ نفر خودشون مقصر بودن که زیر یه ساختمون در حال ریزش در حال تردد بودن!!!
همه ی اینها به کنار، آقایون از صبح واسه سربازان مظلوم آمریکایی در عراق دل می سوزونن و تصویر اون مادری رو که در آمریکا به نشانه اعتراض حضور فرزندش در عراق تحصن کرده رو نشون می دن و وا مصیبتا سر میدن.بنا به گفته یکی از همین سایت های خودشون شمار کشته های آمریکا در ماه می ۲۰۰۴ تنها ۲۱ نفر بوده اون وقت ظرف ۲ روز توی کشوری که مثلا در حالت صلح به سر می بره ۳۶ نفر مردن. این رقم رو اضافه کنید به سایر تصادفات جاده ای ظرف همین چند روز که ارقامش روزانه اعلام نمی شه.
پ.ن) دیشب برای اولین بار از خروج یه هموطنم از کشور از صمیم قلب خوشحال بودم. احمد باطبی رو دی ماه در خانه هنرمندان در حال عکاسی دیدم و پرسیدم که چرا هنوز ایران مونده...؟؟؟اون شب فقط لبخند زد اما من دیشب در شادی تنفس او در هوای آزاد همصدا بودم .
همیشه با نگاه کردن به کوه احساس قشنگی پیدا می کنم، نمی دونم چرا فکر می کنم کوه ها تنها نشانه هایی هستند که باعث می شن احساس کنم توی ایرانم.وقتی هواپیما داره از مرز هوایی ایران خارج می شه تنها چیزی که باعث می شه باور کنم ایران رو ترک کردم شکل کوههاست که ذره ذره تغییر می کنه، زیباتر می شه، سبزتر می شه اما...
این عکس ساعت ۱۱ صبح یه روز زمستونی که هواپیما تهران رو به مقصد فرانکفورت ترک کرده بود با دوربین از توی هواپیما گرفته شده و متعلق به زمانیه که خلبان اعلام کرد:اینجا نقطه صفر مرز هوایی ایران و ترکیه است.و این جمله یعنی خاک ایران تمام شد.همیشه احساس بد همین لحظه مانع خروج من از ایران می شه...

هوس تنهایی کرده ام.جای خلوتی می خواهم و صدای او را که دائم بگوید:«دوستت دارد،دوستت دارم،دوستت دارم» و من با صداش در خودم غرق شوم و بغض کنم و آرام گریه کنم تا کلافه شوم و بگویم:«بس است دیگر!بگو دوستت ندارم.بگو از تو متنفرم،بگو برو گم شو!» و او با بغض بگوید:«دوستت ندارم،از تو متنفرم، برو گم شو!»و من از شنیدن آن ها سبک شوم و بخندم و کیف کنم و دوباره هوس کنم آن صدا از پشت پنجره باز با ناز و خنده سرک بکشد و آهسته بگوید:« هرچه گفتم دروغ بود.دوستت دارم،دوستت دارم» ومن دوباره سنگین شوم و کیف کنم و فرو بروم و گریه ام بگیرد و دوباره بازی شروع بشود و من التماس اش کنم که بگوید دوستت ندارم و او بگوید:« چون تو می خواهی دوستت ندارم. بس که عاشق ات هستم می گویم از تو متنفرم تا بخندی»و بعد بپرسد:«حالا راضی شدی؟سبک شدی؟»و من بگویم:«نه، رفتن ات،آمدن ات، خنده ات، گریه ات، آشتی ات، قهرت،عشق ات،نفرت ات، دوری ات، نزدیکی ات، وصال ات، فراق ات، صدات، سکوت ات، یادت،فراموشی ات، مهرت، کینه ات، خواندن ات، نخواندن ات، و اصلا بودن ات و نبودن ات سنگین است،سنگین است،سنگین است.بگویم:«اتفاق تو از همان اول نباید می افتاد و حالا که افتاده است دیگر نمی توان آن را پاک کرد یا فراموش کرد.اما شاید پاک کنی باشد تا مرا برای همیشه پاک کند.
پ.ن)کتابهای مصطفی مستور این روزها بدجور به دلم نشسته،پیشنهاد می کنم فرصت خوندن کتابهاش رو از دست ندید.
« وقتی طلوع کردی من آن بالا بودم.پشت شیشه. محو تو. آخ که گاهی پایین چه قدر بهتر از بالاست!تو نمی دانستی من چه بازی غریبی را شروع کرده ام. تو آن پایین مثل یک حجم آبی می درخشیدی و من به هرچه رنگ آبی بود حسودی ام می شد.بعد هر دو سوار بر اسب شدیم که بال نداشت و فقط مثل دیوانه ها خیابان های سبز را می پیمود و می شمرد و می بویید و تمام می کرد و دوباره می شمرد و تمام می کرد و سه باره می شمرد و تمام می کرد و دل من چه قدر کوچک بود. می خواستم بگذارم اش هزاربار خبایان ها را تمام کند تا دلم بزرگ شود و بزرگ شود و باز هم بزرگ شود و بزرگ تر و آن قدر بزرگ شود تا تو در آن جا بگیری اما نشد...
بعد تو چشم های سبزت را به من دادی که چقدر آبی بودند و من چشم هام را به تو و تو هنوز نمی دانستی که من ....بعد من به دستهات خیره شدم و همه معصومیت زندگی را در آن ها دیدم و برخود لرزیدم.مثل دریا آبی بودند یا انگار تکه ای از آسمان بودند که روی زمین افتاده بودند. بعد من با قلم سبزی تمامی حرمت آن دستهای آبی را بوسیدم و فهمیدم که خدا هم آبی است.
پی نوشت) ...و من زیبایی هایی را که تا آن روز ندیده بودم ،به حرمت دستهای آبی ات بوییدم و بوسیدم و بلعیدم.
پی نوشت) این روزها اصلا نمی تونم طبق عنوان اصلی وبلاگم بنویسم.بر من ببخشایید اگه از جاده سیاست و اجتماع خارج شدم. دلم این روزا بدجوری با من قهر کرده.از اینکه مدتی بهش بی توجه بودم ناراحته. باید به اون برسم. پس فعلا.
صبح با صدای زنگ تلفن همراهم از خواب بیدار شدم. یکی از دوستای قدیمم می خواست روز زن رو تبریک بگه و از صمیم قلب برام آرزو کنه که سال دیگه من هم طعم شیرین مادر شدن رو چشیده باشم.یک ساعت بعدش کلی اس ام اس دریافت کردم.بعضی کاملا زنانه و بعضی دیگر ضد زن، مثل اون یکی که گفته بود با دادن یک هدیه گرانقیمت به همسرتان خودتان را برای یکسال بیمه بدنه کنید...(درست یادم نیست!!!).در محل کارم همه این روز را به من و همجنسان من تبریک گفتند.اصلا احساس نکردم که زن بودنم....بگذریم...به مریم تلفن کردم...دلتنگی هایم را برشمردم...مثل همیشه، سنگ صبور خوبم تمام اعترافات من رو شنید...اعترافاتی که بخاطر زن بودنم مجبورم برای همیشه پیش خودم نگهشون دارم و...یکی از دوستای دیگه تماس گرفت همون آرزوی همیشگی: ایشاالله مامان بشی!!! گفتم تو که مامان شدی چه جوریه؟؟بازم از شیرینی اش گفت...قند...شکلات...شیرینی...تلویزیون رو روشن می کنم: زنان عزیز ما که مادران نمونه اند....کانال را عوض می کنم: یه غذای خوشمزه برای خانم های عزیز که وقتی همسرشون از سر کار به خونه...تلویزیون رو می ذارم روی شبکه خبر، صداش رو بلند می کنم و میرم توی آشپزخونه. شروع می کنم به شستن ظرفها.صدای ظرف ها با صدای گوینده ی خبر سمفونی دلنشینیه: دیشب در فلسطین....
امروز روز زن بود.روزم مبارک!!
مقابل آینه بایست، بوسه بر آینه که حرام نیست؟ می خوام باران شوم.
«..... پس بگذار بدت بگوید، بگذار رنجیده در تو بنگرد، بگذار تو را به گناهی كه نكردهای متهم كند، چه نیازی است به اینكه خود را در برابر او تبرئه كنی؟ بگذار تو را كسی بنامد كه با زندگی قهر كردهای و با سیاست سرگرم شدهای. اگرچه اتهام او تو را رنجور و پریشان ساخته اما چه لذتی احساس میكنی هنگامی كه در چهره جدید او موج خشم را نسبت به خویش میخوانی و به یاد آن روزهایی میافتی كه دست در دست هم در میانه بهار، تكیه بر آن تخت سنگ در باغ ارم، در خلوت آرام گلها با او به گفتوگو نشستی و زندگی را همه به او سپردی. ساده است. از میان هیاهوی آدمیان، نغمهای شنیدی؛ نغمهای كه با آن آشنایی داشتی اما انتظارش را نیز نداشتی. تو چشمهایت را فرو بستی و در خود فرو رفتی، غرق شدی و سكوت كردی و سپس برخاستی، از شهر بیرون رفتی و سر در گریبان خویش به كوهپایههای البرز رسیدی و چه رسیدنی. در آب روان رودخانه جاری در میان صخرهها، تصویر خود را دیدی، تنها، به آسمان نگریستی و سپس باز به آب روان رودخانه. اینبار تو خود و او را دیدی. در دورانی كه تنهایی تو را در خود میپژمرد، حادثهای رخ داده بود. هر شب با یاد او در انتظار سپیدهدم بیدار میماندی و قصهها حكایت میكردی و ترانهها میسرودی و آهنگها میساختی و خلوت تنهاییات از او پر میكردی: «قلبم را به تو میدهم تا نشان دهم چیزی بیش از این برای اهدا ندارم.» اكنون، اندكی، نمیگویم كامل، میگویم اندکی احساس دوست داشتن را دریافتی. همه چیز در این آغاز، هیجانانگیز است و جالب و زیبا و البته كمی دلهرهآور. «...بهتر بود، نخستین دیدارمان بیشتر طول میكشید، بیشتر با هم بودیم، چه زود شب شد.» .... به نام كوچكش خواندی و صفت مهربانانهای نیز به دنبال اسمش اضافه كردی. صورتش را به سوی تو برگرداند. در حالی كه با نگاهی سرشار از دوستیاش او را به مهر و نوازش مینگریستی، پرسیدی: «چرا من اینقدر تو را دوست دارم؟» و او گفت: «تو دیوانهای»! تو میگفتی، «عزیز من به من تكیه كن، من تمام هستیم را دامنی میكنم تا تو سرت را بر آن بنهی، تمام روحم را آغوشی میسازم تا تو در آن از هراس بیاسایی، تمام نیرویی را كه در دوست داشتن دارم، دستی میكنم تا چهره و گیسویت را نوازش كنم، تمام بودن خود را زانویی میكنم تا بر آن به خواب روی، خود را، تمام خود را به تو میسپارم تا هر چه بخواهی از آن بیاشامی، از آن برگیری، هر چه بخواهی از آن بسازی، هر گونه بخواهی، باشم.» و او فقط در چشمان تو مینگریست و لبخند میزد. .....»
پی نوشت) احساس می کنم اینها را من نوشته ام.خیلی به من و حس من نزدیک است. اینجا نوشتمش تا هم یادی کرده باشم از شریعتی و هم آن کسی که باید بخواند و بداند، به یادم باشد.
تو کجای دنیای ذهنم ایستاده ای که پاک نمی شوی با هیچ استدلالی؟؟
چند روزی به اجبار خانه نشین بودم و فرصتی بود تا برنامه های سیمای جمهوری اسلامی را در صبح ها هم ببینم. با خودم قرار گذاشتم حرص نخورم و فقط از این دیدگاه به برنامه ها نگاه کنم تا ببینم صدا و سیمای فخیمه برای خانم های خانه دار که مخاطبان اصلی برنامه های تلویزیون در صبح ها هستند چه تدارک دیده است. اهم برنامه ها را گفتگوهای پزشکی تشکیل می داد که چون صاحب نظر نیستم نظری هم اعلام نمی کنم اما امان از دست این علما که چه حرفهایی می زدند...ترس از جهنم و مذمت زندگی و تقدس مرگ عمده ی سخنان علما بود و اگر هم در باب زندگی مشترک حرف می زدند فقط و فقط خانم ها را به صبر و متانت و سکوت دعوت می کردند!!!ولی بیشتر از همه این چند روز مخاطب برنامه ای بودم بنام"اردیبهشت" که از شبکه چهار پخش می شد و حول مسائل زنان بود. در این برنامه بکار بردن واژه "فمینیست" مترادف با واژه " فاحشه" بود!!! خانم مجری محترم و مهمان عزیزش که دست برقضا آن روز دبیرکل جامعه زینب بود با منطق خودش!! چنان دفاعی از دیه ی نابرابر و حق طلاق بی قید و شرط مردان ارائه داد که....
من واقعا نمی دونم چند درصد زنان جامعه ی ما به این همه برنامه های ایدئولوژی زده ی تلویزیون نگاه می کنند اما می تونم حدس بزنم که مخاطب برنامه ی بی هدف و بی معنای کانال های لس آنجلسی بیشتر از این قبیل برنامه هاست.
پی نوشت) دیروز با دوست خوبم افشین والی نژاد که قبلا خبرنگار آسوشیتدپرس در تهران بوده و الان هم در بخش فارسی رادیو ژاپن کار کنه ساعات خوبی رو گذروندم.برای چند روزی به ایران اومده و این فرصت فراهم شد که باز هم از تجربیات کار خبری با هم حرف بزنیم.براش آرزروی سلامتی دارم.هرجای دنیا که هست که داشتن دوست های خوبی مثل اون غنیمته.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|